وکیلی از تبار اخلاق و وقار


مهیار شارمی / وکیل پایه یک دادگستری

این یادنامه، روایت صمیمانه شاگردی است از سال‌ها هم‌نفسی و همراهی و شاگردی با زنده‌یاد استاد احمد بزرگ‌نیا؛ وکیلی که اخلاق حرفه‌ای، وقار رفتاری و پایبندی به اصول انسانی را نه در گفتار، بلکه در زیست روزمره وکالت معنا می‌کرد.
برای من، استاد فراتر از یک وکیل سرپرست بودند؛ ایشان از همان نخستین روزهای حضورم در دفترشان، با نگاهی پدرانه مرا تحت حمایت، محبت و راهنمایی خویش قرار دادند.
اما نخستین آشنایی من با استاد، نه در قامت کارآموز وکالت ،بلکه به واسطه همسایگی و دوستی دیرینه پدر و عمویم با ایشان به سال‌های نوجوانی‌ام بازمی‌گردد .
از خوش‌اقبالی‌ام، در خیابان عطاآفرین با استاد هم‌محله شدیم. در همان دیدارهای نخست، مجذوب متانت، وقار و رفتار بزرگوارانه ایشان شدم. هنوز به یاد دارم روزی که از پدرم پرسیدم این آقا کیست و با افتخار پاسخ داد: «احمدآقا، وکیل دادگستری و دوست قدیمی من است.»
دیدارهای گذری با استاد در دهه هفتاد، سوار بر پژو ۴۰۵ زرشکی‌رنگشان، نخستین خاطرات ماندگار من از آن مرد بزرگ است. گویی هر بار دیدار ایشان، همراه با روایت‌های پدرم، اشتیاق مرا برای تحصیل در رشته حقوق دوچندان می‌کرد.
سال‌ها بعد، در ترم آخر مقطع کارشناسی، در سال ۱۳۸۷، با شوق فراوان و به همراه پدرم به دفتر استاد واقع در خیابان مطهری مراجعه کردم. علی‌رغم آنکه هنوز کارآموز وکالت نبودم، با آغوشی باز مرا پذیرا شدند. متانت، پرستیژ مثال‌زدنی، غنای علمی بالا و کلمات پرمغز ایشان در جلسات مشاوره با ارباب‌رجوع، بیش از پیش مرا شیفته شخصیت استاد و حرفه وکالت کرد.
در ادامه، با انرژی و انگیزه‌ای که از حضور در محضر استاد می‌گرفتم، در همان سال در آزمون ورودی کانون وکلای دادگستری گیلان پذیرفته شدم و با افتخار، به‌صورت رسمی کارآموز ایشان شدم. در جلسات منظم هفتگی که دو روز در هفته برگزار می‌شد، به همراه سایر کارآموزان شرکت می‌کردم؛ جلساتی که در آن‌ها، علاوه بر قانون‌خوانی، نگارش لایحه و دادخواست و فن دفاع را با دقت و وسواس خاصی به ما می‌آموختند.
به‌تدریج رابطه من و استاد صمیمی‌تر شد و این سعادت را داشتم که سال‌ها به‌طور مرتب در محضرشان باشم و شب‌ها پس از تعطیلی دفتر، ایشان را تا منزل مشایعت کنم. بی‌تردید، دل‌انگیزترین لحظات آن سال‌ها، گفت‌وگوهای آرام و عمیق در مسیر بازگشت بود؛ در خودرو، با همان لحن متین و آرام همیشگی، از وقایع روز، خاطرات گذشته و تحلیل مسائل اجتماعی سخن می‌گفتند. در آن سال‌ها، چه فیض‌ها که از هم‌نشینی با ایشان نصیبم شد.
اما شاید برجسته‌ترین جلوه شخصیت حرفه‌ای استاد، رفتار ایشان در جلسات دادرسی بود. حضور استاد در دادگاه، همواره با آرامش، تسلط و احترام متقابل همراه بود. ایشان هرگز وارد جدل نمی‌شدند و هیچ‌گاه شأن دادگاه، قاضی یا وکیل مقابل را مخدوش نمی‌کردند. دفاع ایشان مبتنی بر منطق، استدلال حقوقی دقیق و اشراف کامل بر پرونده بود؛ بی‌نیاز از اغراق و نمایش.
قضات با احترام ویژه‌ای به سخنان ایشان گوش می‌دادند؛ نه از سر رودربایستی، بلکه به دلیل اعتمادی که سال‌ها رفتار حرفه‌ای، صداقت در بیان و پایبندی به اصول اخلاقی ایجاد کرده بود. استاد به‌خوبی می‌دانستند چه زمانی باید سخن بگویند و چه زمانی سکوت کنند؛ و این، هنر دفاع ایشان بود. در برخورد با قضات، همواره مرز احترام و استقلال حرفه‌ای را به‌درستی حفظ می‌کردند؛ نه تملق و نه تقابل، بلکه تعاملی محترمانه، مستدل و مقتدر. به‌راستی جنتلمنی تمام‌عیار بودند.
برای هر وکیل یکی از بیاد ماندنی ترین لحظات زندگی هنگام لحظه اخذ پروانه پایه یک و مراسم تحلیف است و شاید آرزوی هر وکیلی به مانند من اخذ پروانه از دست وکیل سرپرست خود باشد .این افتخار نصیب من شد تا در روز مراسم تحلیف پروانه پایه یک وکالتم را از دست استاد دریافت کنم که شیرینی آن روز را برایم صد چندان کرد .
از شیرین‌ترین خاطراتم، همراهی با استاد در پرونده‌های مشترک در شهرهای لنگرود، رحیم‌آباد رودسر و گاه رودبار است. در تمام آن مسیرهای زیبا، سخنان دل‌نشین ایشان لحظه‌به‌لحظه کلاس درس بود؛ هم درس حقوق و هم درس زندگی. روایت خاطرات کودکی و شیطنت‌های دوران نوجوانی در محله چمارسرای رشت، مرا با وجهی صمیمی‌تر از شخصیت ایشان آشنا می‌کرد.
استاد در زمان آزمون اختبار از ممتحنین درس حقوق مدنی بودند. به‌یاد دارم که حتی به یک مبحث، ولو به‌طور غیرمستقیم، اشاره‌ای نمی‌کردند و همواره معتقد بودند همه کارآموزان باید در شرایطی برابر در آزمون شرکت کنند. سلامت نفس، از صفات برجسته و همیشگی ایشان بود.
اوایل دهه نود، در یکی از روزهایی که طبق روال همیشگی قصد عزیمت مشترک به جلسه رسیدگی داشتیم، حادثه‌ای ناگوار کام استاد را به‌شدت تلخ کرد. آن صبح با ایشان تماس گرفتم تا به مانند همیشه ابتدا به منزلشان مراجعه کنم و سپس با هم به دادگاه برویم؛ اما صدایشان به‌زحمت از پشت تلفن شنیده می‌شد. با اضطراب پرسیدم چه شده است. با بغض فرمودند: جلسه را تنها برو… پسر عزیزم را از دست داده‌ام.
در یک لحظه بدنم یخ کرد با حالتی سراسیمه و از سر تکلیف در جلسه رسیدگی حاضر شدم و پس از دفاع، خود را به منزل استاد رساندم. ایشان را هیچ‌گاه آن‌گونه شکسته ندیده بودم. از رابطه عمیق استاد با فرزند دلبندشان که تحصیل‌کرده رشته حقوق و سردفتر اسناد رسمی بودند به‌خوبی آگاه بودم و بارها از ایشان روایتهایی شنیده بودم. زمان گذشت و استاد بار دیگر در دفتر وکالت خود حاضر شدند، اما هرگز آن فرد پیشین نشدند؛ گویی زندگی ایشان به «پیش» و «پس» از آن فقدان جانکاه تقسیم شد. به یاد دارم روزی فرمودند: وقتی می‌خندم، در درونم احساس گناه می‌کنم. هرچند استاد از پیچ‌وخم های بسیاری در روزگار گذشته بودند، اما داغ فرزند، شیرینی زندگی را برای ایشان کمرنگ کرده بود.
در سال‌های بعد، چند نوبت مراجعانی برای اعطای وکالت به دفترم مراجعه کردند، اما به محض آنکه نام استاد بزرگ‌نیا را به‌عنوان وکیل طرف مقابل می‌دیدم، از پذیرش پرونده امتناع می‌کردم؛ تا آنکه تقدیر، مسیر دیگری را رقم زد. در پرونده‌ای از سوی یکی از نزدیکان، ناچار شدم با چنین وضعیتی روبه‌رو شوم. به دفتر استاد مراجعه کردم و موضوع را عرض کردم. با بزرگواری فرمودند: «قبول وکالت کن.»
عرض کردم که نمی‌توانم و خواهش کردم در صورت امکان، موضوع بدون ورود من و از طریق مذاکره به سازش ختم شود. چند روز بعد تماس گرفتند و فرمودند شرایط سازش برای موکل ایشان فراهم نیست و با همان تحکم و کاریزمای همیشگی گفتند: در پرونده قبول وکالت کن؛ در جلسه رسیدگی می‌بینمت و حرف دیگری نزن.
سخت‌ترین کار دنیا برای من، ایستادن در برابر استاد در جلسه رسیدگی بود. شب پیش از جلسه، از شدت اضطراب خواب به چشمانم نمی آمد. در جلسه، مانند سال‌های گذشته کنار هم نشستیم؛ اما این بار نه به‌عنوان وکلای هم‌سو، بلکه روبه‌روی یکدیگر. هنگامی که از تردیدم آگاه شدند، با همان لحن پدرانه اما قاطع، آهسته در گوشم گفتند: پسرم، بلند شو و از حق موکلت دفاع کن. و با این رفتار، بار دیگر درسی بزرگ از بزرگواری و منش حرفه‌ای به من آموختند.
از دیگر خاطرات ارزشمندم از عالیجناب بزرگ‌نیا، همراهی با استاد در مراسم‌ها و جلسات کانون، به‌ویژه آیین‌های هفتم اسفند روز بزرگداشت وکیل مدافع بود که تا چند سال اخیر افتخار حضور در جوار ایشان را داشتم. ایشان با دغدغه‌مندی مثال‌زدنی، مسائل صنفی را برایم تشریح می‌کردند و از چالش‌ها و مصائب کانون سخن می‌گفتند. اشراف کامل ایشان بر مسائل ریز و درشت صنفی و دغدغه‌مندی‌شان، در مقالات متعدد منتشرشده به قلم ایشان به‌روشنی نمایان است.
استاد هرگز عادت نداشتند در حق رأی شاگردان خود در انتخابات کانون دخالت کنند حتی زمانی که خود نامزد انتخابات بودند و برای جمع‌آوری رأی تماسی برقرار نمی‌کردند. با این حال، در یکی از انتخابات که عرصه را از حضور بسیاری از بزرگان خالی می‌دیدند، با من تماس گرفتند و فرمودند: پسرم، اگر شرایطش را داری به دفتر من بیا. پس از حضور، با لحنی دل‌نشین و بیانی مقدماتی از من پرسیدند نظرم درباره انتخابات و نامزدها چیست. این پرسش برایم جالب بود، چراکه همواره این من بودم که از ایشان در این خصوص راهنمایی می‌خواستم. این بار اما فرمودند: اگر برایت مقدور است، به … رأی بده.
می‌دانستم که با فرد مورد نظر، از حیث صنفی اختلاف‌نظرهایی دارند. علت را جویا شدم. فرمودند:
وضعیت کانون‌ها به‌شدت بحرانی است و هجمه‌ها از بیرون نگران‌کننده. با غیبت سایر بزرگان، امروز کانون به او نیاز دارد. بار دیگر، آنجا که منافع جمع را بر اختلاف شخصی ترجیح دادند، بزرگی شخصیت ایشان برایم آشکارتر شد.
آخرین دیدارم با استاد، در روزهای نزدیک به پایان، در دادسرای عمومی رقم خورد. ایشان را در ورودی دادسرا دیدم؛ راننده دستشان را گرفته بود و آثار بیماری بر چهره‌شان مستولی بود. به‌سرعت خود را رساندم و عرض ارادت کردم. با مکثی کوتاه نگاهم کردند و گفتند: «مهیار جان، پسرم، خوبی؟» آن لبخند شیرین، هرگز از خاطرم نخواهد رفت.
به رسم سال‌های اخیر دیدارهایمان، احوال دخترم جانا را پرسیدند؛ نزدیکانشان می‌دانند که استاد چه اندازه عاشق دختر‌بچه‌ها بودند. این محبت را سال‌ها پیش نیز در رفتارشان با نوه عزیزشان، آوین زیبارو، دیده بودم؛ همان کودک شیرینی که تا چند سال، میز و صندلی صورتی‌رنگش در یکی از اتاق‌های دفتر استاد قرار داشت.
تا بخشی از مسیر همراهشان شدم، خداحافظی کردیم و این، آخرین دیدار من با آن مرد بزرگ بود.
روحشان شاد، یادشان گرامی و راهشان پررهرو باد.
شاگرد و کارآموز همیشگی ایشان مهیار شارمی

انتشار یادداشت‌ها و مطالب دریافتی در پایگاه اطلاع‌رسانی کانون وکلای دادگستری گیلان صرفاً در چارچوب رسالت رسانه‌ای این کانون و با هدف بازتاب دیدگاه‌ها و تحلیل‌های ارائه‌شده است؛ بدیهی است انتشار آن‌ها به معنای تأیید یا بیان مواضع رسمی کانون تلقی نمی‌شود.

 

خدمات الکترونیک