معرفی وکلای باسابقه گیلان؛ این هفته: " عبدالغفار حاجی پور " وکیلی اهل سلوک و معرفت و منش عارفانه

 

پایگاه خبری کانون وکلای دادگستری گیلان در راستای معرفی وکلای با سابقه استان این هفته میزبان آقای عبدالغفار جاجی پور بود او که سابقه دادیار انتظامی ، دادستان انتظامی ، عضویت در کمیسیون کارآموزی ، عضویت و ریاست دادگاه انتظامی کانون وکلای دادگستری گیلان را در کارنامه دارد در گفتگو با ما با اشاره به تاثیر عشق و عرفان در اندیشه وکیل و راه وکالت ، همکاران را دعوت به غور در اشعار عرفانی نموده و معتقد است سرمستی روحانی آن شگفت انگیز است عبدالغفار حاجی پور عاشق تمام عیاریست که وجودش از سلوک و منش عارفانه شکل گرفته است کسانیکه از نزدیک ایشان را میشناسند نیک میدانند که در وجود و ضمیر خود خدا را میبیند و اغلب با ورود در بوستان محبوب و معبود ، سرشار از رایحه ازلی میشود ... ذیلا مطالب ارزشمند ، مفاهیم و آموزه های عرفانی و اخلاقی این وکیل گرانقدر از نظر خوانندگان میگذرد ...

 

به نام خداوند جان وخرد                کزین برتر اندیشه بر نگذرد

با درود خدمت همه دوستان وکیل

 فرمودند که چون شما یکی از 60 نفر اول موسس کانون وکلای دادگستری گیلان هستید  در مورد سابقه وکالت و سابقه احتمالی قضاوت و اینکه چرا وکالت را انتخاب کردم و اولین پرونده ای که گرفتم چه بوده ویک اندرز برای وکلای جوان و... مطالبی عرض کنم:

 اشکال کار اینجاست وقتی قرار می شه از خودمون بگیم ، ناخودآگاه به جرگه میم و نون و میم والف پای می گذاریم که هیچ خوشایند نیست چون ازخودگفتن در مسند غرور وکبر وخودستایی قرارگرفتن است  و به قول حافظ :

در بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست         یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش، لذا به دور از هرگونه مداهنه من وما  فقط برای اینکه حرف دوستانه ای زده باشیم  به نقل خاطرات گذشته وتاثیر عشق وعرفان در اندیشه ومسیر راه وکالت می پردازم  .

 از زمان کودکی وقتی که در فیلمها دفاع  وتلاش وکیل را جهت رهایی موکلش از مخمصه ای که بدان گرفتار آمده بود می دیدم ،  به این مسند علاقه مند شدم  تا اینکه بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشکده حقوق استانبول و بازگشت به ایران جهت اخذ پروانه وکالت ، چون عملاً  کانون وکلای مرکز از پذیرش وکیل بنا به دلایل خاص زمانی ، خودداری میکرد، ناچاراً در امتحان قضاوت که آن نیز بعد از چند سال وقفه در گزینش قضات برگزار شده بود ، شرکت نمودم و بعد از قبولی در امتحان قضاوت در سال 63 و گذرندان مرحله تحقیقات احراز صلاحیت و مصاحبه به کار آموزی قضاوت درآموزش قوه قضائیه  تهران مشغول شدم  وصبح ها در دادسرا مراحل آموزش در دادیاری، دادیاری اظهارنظر، دادیاری ویژه رسیدگی به دعاوی ثلاث تصرف عدوانی، مزاحمت،ممانعت ازحق( که فقط طبق قانون خاص رفع تصرف عدوانی 1352رسیدگی می کرد ورای  صادر می نمود)  ،  بازپرسی ، آموزش مراحل پزشکی قانونی وکارشناسی خط ، دادگاه کیفری 2 ، دادگاه کیفری 1 ، دادگاه صلح ویژه احکام تخلیه ، دادگاه حقوقی 1 و بعد از ظهرها نیز تحت آموزش  وتدریس قضات باسابقه دیوان عالی کشور و اساتید حقوق آن زمان ازجمله دکتر یاوری ( آیین دادرسی مدنی) ودکتر آخوندی( آیین دادرسی کیفری) دکترامامی (قانون تجارت) و حضرت آیت الله مرعشی (  قانون مدنی) بودم  وبعد از قبولی مجدد در امتحانهای کار آموزی ، جهت مراسم تحلیف قضاوت که  با حضور روسای وقت سه قوه حضرات آیت الله سیدعلی خامنه ای، اکبررفسنجانی، موسوی اردبیلی برگزار گردید ، به شغل قضا  مشغول شدم وحدود 8 سال در کسوت قضا بودم ولی چون علاقه اولیه بنده شغل وکالت بود از قضاوت استعفا دادم وبا وصف اینکه طبق سابقه قضایی می توانستم بدون امتحان ورودی وکالت تقاضای پروانه وکالت نمایم ولی از باب احتیاط که شاید قانونی وضع گردد که بر اساس سابقه قضاوت ، پروانه ندهند ، در امتحان ورودی کانون وکلای مرکز نیز شرکت کردم و بعد از قبولی در امتحان وکالت تقاضای پروانه طبق قبولی در امتحان را نمودم وگفتم که ضمناً سابقه قضایی هم دارم تا اینکه  ، بعد از دوندگی وتلاش زیاد نهایتاً از کانون وکلای مرکز پروانه وکالت رشت را اخذ نمودم . وبعد ازاجرای مراسم تحلیف وکالت در حضور رئیس کل دادگستری وقت استان گیلان و دونفر از وکلای با سابقه استان گیلان ، مشغول به وکالت در شهر رشت شدم  دراوایل  وکالتم،  چون قرار بر این شد که استانهای کشور بتوانند با دارا بودن 60 عضو کانون وکلای مستقل تشکیل دهند  ، برای تاسیس کانون وکلای استان گیلان  ، نیز چون لازم بود که نصاب وکلای استان گیلان به 60 نفر برسد ، دوستان  ویاران موافق همه تلاش خود را جهت تکمیل این حد نصاب کردند و از همکاران شاغل در استانهای دیگر هم خواسته شد که برای تکمیل این حدنصاب  عزم خود را جزم نمایند که نهایتا ظرفیت تکمیل شد و کانون وکلای استان گیلان با تلاش زیاد دوستان از جمله شادروان  ادشیر خوش نویس که سعی شایانی در این باره کرد، تشکیل شد.

اولین پرونده ای که وکالت آن را قبول کردم مربوط به یکی از آشنایان  بود که تعمیر کار یخچال بود و یخچالی را نزد وی برای تعمیر آورده بودند و بعد از تعمیر مالک یخچال شکایت کرده بود چون  تعمیرکار،  یخچال را درست تعمیر ننموده و خراب کرده است لذا عمل وی به مصداق خیانت در امانت است. وپرونده در دادگاه عمومی آستانه اشرفیه مطرح رسیدگی قرار گرفت و هرچه که اینجانب در دفاع از تعمیرکار یخچال می گفتم که موضوع شکایت فاقدوصف جزایی است ولی قاضی دادگاه نمی پذیرفت و به موکل می گفت یا باید  رضایت بگیری ویا اینکه محکوم خواهی شد و سرانجام  با اخذ دفاع وآخرین دفاع و صدور قرار کفالت  گفت که موکل باید بازداشت شود وفعلاً کفیل هم نمی پذیرد . به ایشان گفتم حال که کفیل را نمی پذیرید  اجازه بدهید شعری از حافظ بخوانم بروم و تصمیم با شماست.

نه هرکه چهره بر افروخت دلبری داند                           نه هرکه آینه سازد سکندری داند

نه هرکه طرف کله کج نهادو تند نشست                          کلاه داری  و آیین سروری داند

هزارنکته باریکتر زمو اینجاست                                    نه هرکه سر بتراشد قلندری داند  

وفا وعهد نکو باشد اگر    بیاموزی                                 ورنه هرکه توبینی ستمگری داند

به قد وچهره هر آنکه شاه خوبان شد                            جهان بگیرد اگر دادگستری داند

من ذا الذی یشفع عنده   الا بِاذنه  . پذیرش کفالت همه ما با خداوند است . این گفتم و از دادگاه خارج شدم و در سالن دادگاه به پدر موکل گفتم فعلا هدف قاضی اعمال فشار است . کاری نمی توان کرد  من می روم ولی شما بمانید و تا آخر وقت اداری مرتب نزد قاضی بروید و خواهش و اصرار کنید چون امکان دارد آخر وقت اداری  دلش به رحم آید و کفیل را بپذیرد . که همانگونه شد و آخروقت اداری قاضی به اصرار وخواهش وتمنای زیاد پدر موکل کفالت موکل را پذیرفت وموکل به قید کفالت آزاد شد و متعاقب آن رای محکومیت موکل به جزای نقدی بدل از حبس به اتهام خیانت در امانت صادر شد و با تجدید نظرخواهی اینجانب رای مذکور در دادگاه تجدید نظر به لحاظ فقدان وصف جزایی نقض ومنتهی به برائت موکل شد وچند ماه بعد هم بدون اینکه علت خاص آن را بدانم ، شنیدم که قاضی مزبور ازشغل قضا برکنار شد.

ودرمورد یک اندرز جهت همکاران  جوان  باید عرض کنم

پیران سخن زتجربه کویند گفتمت                               هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن

با دوستان مضایقه در عمر ومال نیست                         صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن

 برای رسیدن به آنچه مطلوب خود میدانیم  تعجیل نکنیم  وقتی که تا اینجای راه آمده ایم  مطمئناً بقیه راه را نیز طی خواهیم کرد ولی اگر در طی این راه مدام در مقام قیاس خود با سایر همکاران قرار گیریم  ، نه تنها که پیشرفتی نمی کنیم  بلکه به اشتباه و خطا و یاس گرفتار خواهیم شد و از ادامه راه می مانیم  و اگر بخواهیم آب ریخته ویا آبروی بر باد رفته و اعتماد دیگران را مجدداً جمع کنیم  ، کار بسیار سخت و یا غیرممکن خواهد شد چون اعتماد مردم در طول سالها  به سختی به دست می آید اما با یک اشتباه به آنی بر باد خواهد رفت و آنچه که همه ما را از خطا و اشتباه باز میدارد عشق است .عشق  به کار ومردم وهمه کائنات  ودر این رهگذر همه دوستان را در کنارمطالعه  متون حقوقی وقانونی به مطالعه آثار عرفانی وغور در اشعار عرفانی دعوت می نمایم که سرمستی روحانی آن شگفت انگیز است و یک پیام کوچک عرفانی می تواند در بدترین شرایط زندگی انسان را از یاس ونومیدی وبن بست فکری رهایی بخشد.  البته مبتلا شدن به غم عشق آسان نیست و در اوج سرخوشی و مستی ظاهری جیفه دنیا ، کسی عاشق نخواهد شد مگر اینکه   با درد و رنجی مواجه شود.

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست                                    عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد

چگونه است که عطار هفت شهر عشق را گشته ولی ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم. اولین شهر عشق عطار چیست که اکثراً از آن غافلند ؟  اولین شهر عشق  عطار طلب است . تا نخواهیم و طلب نکنیم ودر طلب خود مجد و پایدار نباشیم  از این باده گلگون به ما نخواهند داد و محرم این وادی نخواهیم شد.

هرکه شد محرم دل درحرم یار بماند                               وانکه این کارندانست در انکار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر                              یادگاری که در این گنبد دوّار بماند

البته عاشق شدن هم آسان نیست چون هر اتفاق ناگواری در زندگی می تواند عاشقان سرسری وسست را از مسیر خارج کند و به قول مولانا:

عشق از اول سرکش وخونی بود                                               تا گریزد هرکه بیرونی بود

یا به قول لسان الغیب :

صوفیان وا ستند از گروی می هم رخت                         دلق ما بود که در خانه خمار بماند

به هرصورت این وادی جایی نیست که بتوان با تظاهر وریا در آن جای بگیریم ودکان باز کنیم  چون بزودی افشا خواهیم شد :

صوفی نهاد دام و سرحقه باز کرد                               بنیاد  مکر با فلک حقه باز کرد

بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه                           زیرا عرض شعبه با اهل راز کرد

غور در ادبیات و آشنایی به علم بحث و فحص برای بالا بردن سطح سواد وعلم کلام کافی نیست چون مطالعه ادبیات بدون عشق ابتر است و مانع نیل به کمال است  .

گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل                       ای بسا در که به نوک مژه ات باید سفت

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد                              هرکه خاک در میخانه به رخساره نرفت 

  ادیب فلسفی با وصف اینکه در علم کلام تبحّردارد چون در خلوت ونهان خود منکرعشق است و از روی ریا ودروغ  تظاهر به عشق می نماید  و با قامت نا ساز و بی اندام خویش هرگز پیامهای غیبی را نمی شنود و با اولین موج در هم می شکند.

هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست             ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی   نشنوی                    گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش.

 فرق بین سخن ادیب  وعاشق این است که سخن ادیب با تمام فصاحت بر دل نمی نشیند و ماندگارنیست ولی سخن عاشق عارف که درس سحر را در ره میخانه نهاده  به قدری دلنشین است که مهر بر دل طالب می زند.  و داغ این مهر تا ابد باقی خواهد بود.

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم                                   محصول دعا بر لب جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش                                   این داغ که ما بردل دیوانه   نهادیم

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد                                  تا روی در این منزل ویرانه نه ادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را                              مهر لب او بر دل این خانه  نهادیم

در خرقه از این بیش منافق نتوان بود                               بنیاد از این شیوه رندانه   نهادیم

مولاناً در مورد اثر عشق در نغز کلام ، چه شیرین گفته است:

گر عشق نبودی غم عشق نبودی                                   چندین سخن نغز که گفتی که شنودی

ورباد نبودی که سر زلف ربودی                                 رخساره معشوق به عاشق که نمودی

تنها جوشش عشق است که سبب مکاشفه عاشق خواهد شد. ادیب فصیح چون عاشق نیست مکاشفه ای ندارد چون نه محل وحی است و نه کاتب وحی  ونتیجتاً به کمال نمی رسد . والا درفرهنگستان این مرز وبوم شاعران مسلط به علم کلام بسیار آمده اند ولی چون شعرشان از کوشش بوده نه ازجوشش، نتیجتاً کوتاه قد مانده اند و آنچه که سبب بلندی قامت حافظ و مولانا و عطار و دیگر شاعران عاشق گشته , عمق عشق آنها به معشوق است که آنها را هم محل وحی ساخته و هم کاتب وحی . و به قول مولانا  فرق بین زان وزین هفتاد ساله راه است :

هردوگون زنبورخوردند ازمحل                         لیک شد زان نیش وزین دیگرعسل

هردوگون اهو گیاه خوردند وآب                       زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب

صد هزاران اینچنین اشباه بین                           فرقشان  هفتاد ساله    راه بین

تا طلب نباشد حرکتی صورت نخواهد گرفت  هرکه طالب راه عشق شد صبور هم هست ومی داند اگر قضای آسمانی فرود آید فضا تنگ می شود و در این تنگی فضا جز صبر چاره ای نیست تا گشایشی شود  تمثیلی  از مولانا هست  که می گوید وقتی که خارپشت ، مار را به دهان می گیرد مار برای رهایی خود  مرتب تکان می خورد  و هرچه بیشتر خود را تکان میدهد بیشتر به خارهای خار پشت می خورد و زودتر به هلاکت می رسد در حالیکه اگر صبر می کرد راه نجاتی برایش پیدا می شد.

برخارپشت هربلا، خود را مزن توهم هلا      خاموش نشین این ورد خان ،جاء القضا ضاق الفضا

فرمود رب العالمین، با صابرانم هم نشین                ای هم نشین صابران، افرغ علینا صبرنا

عاشق  چون در مسیر حق است  هرگز نادم نخواهد شد وفرق است بین رهروی طریق حق با رهروی طریق  مجاز که عمرخود به بطالت برده است .

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید                               شرمنده رهروی که عمل برمجاز کرد.

اگربا مطالعه دواوین وآثار عرفانی فرهنگستان این مرز بوم پیامهای عاشقانه را نمی شنویم به این دلیل است که  مدعی هستیم نه طالب

با مدعی مگویید اسرار عشق ومستی                         تابیخبر بمیرد در درد خود پرستی

عاشق شو ارنه روزی کارجهان سرآید                  نا خوانده نقش مقصود ازکارگاه هستی

عشق جبر معشوق را در پی دارد . چون عاشق در اختیار محدود وساکت وساکن نمی شود در این  پویایی وحرکت ، لاجرم مجبور است که در جایی تسلیم جبر شود  وجبری که عاشق از آن دم میزند سستی وکاهلی نیست :

به رحمت سر زلف تو     واثقم  ورنه                        کشش چو نبود زان سو چه سود کوشیدن  

وکیل تمام تلاشش وهمت خود را جهت نجات موکل واحقاق حقش انجام میدهد اما نتیجه وحاصل این تلاش همیشه مطابق انتظارش نیست چون آخرین ورق را به هردلیل وحکمت که باشد خداوند جبار می زند  و در پیشگاه خداوند این تلاش سالک است که اهمیت دارد حتی اگر به ظاهر نتیجه مطلوب را ندهد. و به قول مولانا:

  یار دوست دارد  این آشفتگی                                                 کوشش بیهوده به از خفتگی

یا به قول حافظ :

حافظ وظیفه تو دعاگفتن است و بس                                   در بند آن مباش که نشنید یا شنید

در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست             در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

 در معنی قرآنی سوره بقره آیه 216  راجع به شیرینی این جبر وخیر آن  گفته شده :

وعسی ان تکرهوا  شیئاً و هوخیروُ  لکم                         وعسی ان تحبوا شیئاً وهو شروُ لکم

که در همین معنی مولانا هم گفته است :

شکرحق را کان دعا مردود شد               من زیان پنداشتم آن سود شد

بس دعاها کان زیان است و هلاک            وزکرم می نشنود یزدان پاک

البته این تمثیل مربوط به داستان مولانا راجع به دزدیدن مار از مارگیر است که نقل می کند: 

دزدکی از مارگیری ماربرد                       زابلهی آن را غنیمت می شمرد

وارهید آن مار گیر از زخم مار                 مار کشت آن دزد او را زار زار

مارگیرش دید پس بشناختش                   گفت از جان مار من پرداختش

در دعا می خواستی جانم از او                 کش بیابم مار بستانم از او

شکرحق را کان دعا مردود شد               من زیان پنداشتم آن سود شد

بس دعاها کان زیان است و هلاک            وزکرم می نشنود یزدان پاک

اگر از عشق دور باشیم با وصف آشنایی وتبحر در علم حقوق و کلام در غریبستان پریشان می مانیم و به هرصورت روزی مجبور می شویم  که نشانه ها را ببینیم  از این غریبستان خود را برهانیم.

جانا به غریبستان چندین به چه می مانی              باز آ تو از این غربت تاچند پریشانی

صد نامه  فرستادم  صد راه نشان دادم               یا راه نمی دانی یا نامه نمی خوانی

گر نامه نمی خوانی خود نامه تو را خواند                    ور راه نمی دانی در پنچه ره دانی

سخن به درازا کشید

این سخن پایان ندارد لیک من             آمدم زان سر به پایان می روم